زرتشت در آن روشني پاك و همانند امشاسپندان، از همان آغاز آفرينش به صورت " مينو" آفريده و پرداخته شد. تا دين را هم به اختصار و هم به تفضيل ، به تمامي بي آنكه چيزي از آن را فرو گذراند ، در جهان رواج دهد."
"دينكرد پنجم"
از زماني ازلي آن هنگام كه ديوان بد سيرت بر جهان مادي سيطره داشتند نوزادي از پورچست پدر و دغدو مادر قدم به عرصه خاك گذاشت. پيامبري كه مهرباني و صلح و انديشه پاك را در سرزمين آريایي مستقر كرد. آن گرانمايه را زرتشت خواندند.
به شهادت منابع زرتشتي و اساطير ايراني آمده زرتشت در ايران زمين زاده شده است. زندگي اين پيام آور الهي مانند بيشتر پيامبران ديگر در هاله اي از ابهام و اسطوره است. آنچه از زندگي اين سروش اهورايي به ما رسيده است چيزي ميان اسطوره و واقعيت است. در مورد محل تولد وي روايت هاي بسياري وجود دارد. برخي از محققان زادگاه او را كنار درياچه چيچست" اروميه" مي دانند . اما گروهي ديگر اعتقاد دارند كه وي در" خراسان بزرگ " بدنيا آمد. اما آنچه مسلم است زرتشت در فلات ايران به دنيا آمد پيام سروش ايزدي را در همين خاك دريافت كرده است.
به روايت هاي مذهبي زرتشتي، عمر جهان دوازده هزار سال است. سه هزاره نخست با زايش اهورامزدا و اهريمن از يك گوهر آغاز شد . در اين دوران اهريمن هنوز دشمني با اهورامزدا آغاز نكرده بود و اهورامزدا آفريدگان خود را به صورتهاي اثيري مي می آفرید. در پايان اين سه هزاره اهريمن به قصد نابودي قلمرو اهورا حمله كرد اما در جدال با خير مطلق شكست خورد و سه هزار سال در بيهوشي مطلق فرو رفت. در سه هزاره دوم كه هزاره خير مطلق و خرد اهورايي است موجودات مرئي خلق مي شوند. سه هزاره سوم با بازگشت اهريمن به همراه ديوان و جادوان به اقليم اهورا برمي گردد و نزاع ميان خير و شر آغاز به مدت شش هزار سال آغاز مي شود. زرتشت در آغاز چهارمين سه هزاره ظهور مي كند. عناصر وجودي زرتشت در سه هزاره سوم از صورت مينوي به صورت انساني گرد هم مي آيند.
به اعتقاد زرتشتيان، زرتشت مانند تمام انسانها از سه عنصر اصلي تشكيل شده بود: فره ، فروهر و جوهر تن . فره يا موهبت ايزدي كه تجلي آن نور است و از جانب اهورا مزدا به آدمي تفويض مي شود. فروهر که همان روح است. پيش از تولد وجود دارد و با مرگ از بين نمي رود و اگر بازماندگان برايش هديه اي بفرستند، خوشحال مي شود. جوهر تن، صورت مادي يا جسم انسان است. در روايات و اشعار اوستا، آفرينش هركدام از اين عناصر وجودي زرتشت به گونه اي اساطيري توصيف شده است. فره زردتشت، جزيي از اهورا مزدا از آغاز كيهان وجود داشت. پیش از زاده شدن جسمش بالاترين جايگاه " پرديس " كه مكان اهورا مزدا بود، قرار داشت.از آنجا خورشيد و از خورشيد به ماه و از ماه به ستارگان و از ستارگان به آتش خانه مادر بزرگ مادري زرتشت وارد شد. به هنگام زاده شدن دغدو مادر زردتشت فره ايزدي به جسم او وارد شد و وجودش را غرق در نور كرد و او را تا هنگام زاده شدن زرتشت همراهي كرد. فروهر زرتشت در عالم " مينو" قرار داشت. براي انتقال آن امشاسپندان ساقه اي از گياه مقدس هوم به شكل مردي ساخت. فروهر زردتشت را در آن وارد كردند. اين ساقه هوم توسط دو امشاسپند بزرگ يعني بهمن و ارديبهشت در هنگام ازدواج دغدو و پورچست پدر و مادر زردتشت به آن ها داده شد.
جوهر تن، زرتشت نیز نزد اهورا بود . او آن روان را به سوي باد و ابر فرستاد و به صورت باران به زمين باريد. در پي بارش اين باران ايزدي گياهان فراواني روييد . اين گياهان را گاو هاي پورچست خوردند و سينه هايشان پر از شير شد. پورچست شيري كه روان زرتشت در آن بود را با شيره هوم مقدسي كه حامل فروهر بود در آميخت و دغدو آن را نوشيد و روح و روان زرتشت با فره همراه شد و كودكي زاييده شد كه زرتشت يعني "دارنده شتر هاي سرخ مو" ناميده شد.
زرتشت در چهل سالگي نخستين پيام سروش را دريافت کرد و از آن زمان به اشاعه عقايد خود پرداخت. او درون جامعه اي ظهور مي كند كه مزدا پرستي در ميان آريايي ها رواج داشت. زرتشت در گاهان خود را روحاني معرفي مي كند. ظاهرا او پيش از آنكه با اهورامزدا يا خرد مطلق صحبت كند در سلك موبدان قرار گرفته بود.
او در سي سالگي در جشن آغاز بهار براي نخستين بار يكي از امشاسپندان بزرگ يعني بهمن را در قامت مردي بلند قامت ملاقات كرد و با او گفتگو كرد.او در مدت ده سال بارها بهمن را ملاقات كرد و به واسطه او به انجمن امشاسپندان راه یافت. در چهل سالگي نخستين ملاقات خود را با تجلي اهورا مزدا کرد و به او گفت: "منم آن كه از تو، براي اين در آغاز برگزيده شدم. " "يسن 44 " همچنين گفت:" تا هرچند توش و توان دارم { مردمان } را خواهم آموخت كه دين راستين اشه را جويند. "
زرتشت را مي توان به نوعي پايه گذار فلسفه در جهان دانست. در جهان بيني او جهان به دو بخش خير مطلق و شر مطلق تقسيم مي شود. آدميان در ميانه اين خير و شر مطلق قرار دارند.با اين ديد اهورامزدا، سرور اشه یعنی نظم ، راستي و عدالت، خدايي غير مخلوق و موجودي ازلي و آفريننده هر نيكي است. در مقابل اين خير مطلق، شر مطلق قرار دارد كه مظهر آن اهريمن و كه تاريكي تجلي آن است. جهان عرصه نزاع اين دو نيرو است ولي در نهايت اين نور و روشنايي است كه پيروز مي شود و نيكي سراسر جهان را فرا مي گيرد.
اساس اعتقادات زرتشت بر پايه تعاليم سه گانه پندار نيك ، كردار نيك و گفتار نيك بود: "يك پندار ، يك كردار و يك گفتار است ... يكي از آنان به روان ديگران نگران است؛ به پندار، نيك انديشيد، به گفتار، نيك انديشيد و به كردار، نيك انديشيد ... آنان كه آفرينش اهورامزدا را دادار مصور سازنده و نگهبان هستند." "زامياد يشت"
پس از ملاقات ذات يزدان، زرتشت آموزه هاي خود را آغاز كرد. نخستين كسي كه به او ايمان آورد " مديوماه" پسر عمويش بود. هرچند در مورد زمان زندگي زردتشت بين پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد اما همه منابع بنا به روايت اوستا متفق القولند كه او آيين خود را به ويشتاسب، شاه كياني عرضه كرد. به نظر مي رسد اين حامي زرتشت پدر داريوش شاه هخامنشی است. بنا به اعتقادات زرتشتي، ويشتاسب يكي از افرادي است كه در سپاه موعود زرتشت یعنی سوشيناس در آخر زمان به جنگ بدي و دروغ و مظاهر اهريمن مي رود.
زرتشت آموزه ها و اعتقادات خود را در قالب اشعار و نيايش ها مي سرود. این اشعار و نیایش ها در زمان نرسي پادشاه ساسانی در قالب كتابي بنام اوستا گرد آوری شد.
در اساطير زرتشتي در مورد فرجام جهان، اسطوره اي وجود دارد، در گاتاها آمده است: زردتشت در درياچه مقدس شنا كرد و سه تخمه خود را در آب نهاد . در آغاز هزاره اول دختري در آب چشمه شنا كرد و از تخمه زرتشت بار گرفت و هوشيدرهور زاده شد. در پايان اين هزاره دومين دختر درون چشمه وارد شد و هوشيدر ماه را به دنيا آورد كه فرمانرواي هزاره دوم است. در سومين هزاره موعود زرتشت ظهور كرد تا اهريمن را از جهان دور كند. سوشيناس به همراهي بزرگان آريانژاد، چون كيخسرو و اسفنديار، اهريمن و ديوان را از جهان دور کرد.
در مورد مرگ زرتشت بيشتر منابع سكوت مي كنند، اما روايتي وجود دارد كه در جنگي كه بين ويشتاسب، حامي زرتشت و ارجاسب ، از مخالفان و منكران دين مزديسني در گرفت، در سن هفتاد و هفت سالگي توسط "توربرادروش " به قتل رسيد و روانش در مينو به اهورا پيوست.
آموزه هاي زرتشت به مدد فروهر پاك او جاويدان ماند و پاك انديشي او در هزاران سال باقي ماند. او پيامبر مهر و رحمت و عدالت بود. از هزاران سال پيش سرود او در تاريخ جريان دارد:"به كردار، نيك انديشيد، به پندر، نيك انديشيد و به گفتار، نيك انديشيد. "
ميراث مكتوب شاهان هخامنشي از كوروش كبير تا داريوش سوم، كتيبه هاي پادشاهي و نيز هزاران لوحي است كه در پرسپوليس يافت شده اند . اگر چه باستان شناسان براي بازسازي رويدادهاي تاريخي 2 قرن حكمراني هخامنشيان، چيزي به جز اين اسناد در دست ندارند . اما وجود منابع ديگر تاريخي كه در خارج از حوزه قلمرو امپراطور هخامنشي يافت شده اند، كمك بسياري براي نگارش كتب تاريخي كرده است . اين منابع شامل اسنادي است كه در ايالاتي نظير بين النهرين و مصر به دست آمده اند و نيز نوشته هاي مورخان كلاسيك مانند هرودت،استرابون ، سقياس و جانشينان آنان در اين زمينه منابع خوبي به شمار مي روند، اين وجود نمي توان اهميت كتيبه هاي هخامنشي را ناديده گرفت . اين كتيبه هاكه اغلب به دستور داريوش ،خشايار و اردشير روي لوح يا سنگ به رشته تحرير درآمده اند ،نكات جالبي را در خصوص تاريخ باستاني خاورميانه در خود پنهان دارند.
كتيبه هاي پادشاهي
آنچه كه در خصوص كتيبه هاي پادشاهي هخامنشيان در همان گام نخست جلب توجه مي كند ، تنوع محتوايي و جنس اشيايي است كه اين كتيبه ها روي آنها حك شده اند. غالب اين كتيبه ها به سه زبان رسمي و رايج امپراطوري هخامنشي يعني پارسي باستان، عيلامي و بابلي نوشته شده اند. برخي از اين كتيبه ها براي شناسايي نقش برجسته ها و يا محل ها نوشته شده اند و نام و عنوان پادشاه محتواي اصلي آنها را تشكيل مي دهد. نمونه هايي از اين كتيبههاي ساده روي ديوارها و نقش برجسته هاي كاخ هاي كوروش و داريوش اول در پاسارگاد و تخت جمشيد و نيز مهرها و برخي گلدان ها ديده مي شود. اين كتيبه ها كمك مي كنند تا باستان شناسان بتوانند بناهايي را كه كتيبه ها بر روي آنها نوشته شده اند، شناسايي كنند . به عنوان مثال با قرايت كتيبه اردشير دوم در شوش كه روي پايه ستون ها حك شده است به خوبي مي توان نام آپادانا را در آن مشاهده كرد و يا كتيبهاي كه روي دروازه ورودي كاخ به دستور خشايار نوشته شده است ، مؤيد اين مطلب است كه داريوش آن را بنا نهاده است.
تعداد اندكي از كتيبه ها توضيحات بيشتري را به خواننده ارايه مي دهند. به عنوان مثال در الواح مكشوفه از پي بناي كاخ هاي شوش نام تمامي ملت هايي كه در ساخت بنا مشاركت داشته اند و نيز محل اصلي كه مواد اوليه تزيينات كاخ ها از آنجا آورده شده،نوشته شده است. برخي از اين كتيبه ها به موضوعات فكري ،اخلاقي و مذهبي اشاره مي كنند ،نظير كتيبه روي آرامگاه داريوش در نقش رستم يا الواح مكشوفه از پي بناي كاخ خشايار در تخت جمشيد .
اما مهم ترين كتيبه هخامنشي از نظر تاريخي و نيز بلندترين آنها، خط نبشته داريوش بر ديواره كوه بيستون است. كتيبه بيستون بسياري از رويدادها و كارهاي داريوش اول را در نخستين سال هاي حكمراني اش كه مشكل ترين سال ها حكومت وي نيز بود،به طور دقيق روايت مي كند. اين كتيبه عناصر تاريخي كافي براي بازسازي تاريخ هخامنشيان را داراست.
به واقع با وجود فراواني منابع بين النهريني،مصري، يوناني و لاتين نمي توان با تكيه بر آنها نسب شناسي كاملي از خاندان هخامنشي از هخامنش تا داريوش را به دست آورد. براي اين منظور متن كتيبه بيستون فرصت مناسبي را در اختيار مورخ قرار مي دهد كه در آن شاه شاهان نوشته بلند خود را با تاييد مجدد رابطه اش با خاندان سلطنتي پارسيان آغاز مي كند و به تدريج اخلاف خود را نام مي برد: و يشتاسپ آرشام آريارمنه ، چيش پش و هخامنش. اين نسب شناسي به دلايل مختلف مدت هاي طولاني مورد ايراد قرار گرفته بود. زيرا در اين فهرست نام دو نفر از شاهان هخامنشي كه پيش از داريوش حكومت مي كردند يعني كوروش كبير و كمبوجيه اول به چشم نمي خورد.
وانگهي بسياري از آشورشناسان كوروش ،پادشاه انشان Anshan و بنيانگذار سلسله هخامنشيان را با شخص ديگري هم اسم او كه پادشاه پارسوماش Parsumash بود، با هم اشتباه گرفته اند. همين مسأله موجب شده است كه مفسران كتيبه نسبت به محتواي كتيبه داريوش با شك و ترديد نگاه كنند و او را غاصب پادشاهي هخامنشيان بدانند كه با نوشتن اين كتيبه سعي داشته است براي مشروعيت بخشيدن به حكومت خود از نگاه آيندگان ، شجرنامه خود را دست كاري كند. سر آخر اين كه چون كوروش عنوان پادشاه انشان، شهري در نزديكي پرسپوليس را نيز داشت اين مسأله مورد تأييد قرار گرفته است كه وي نمي توانسته است به طور همزمان دو عنوان پادشاهي يكي در انشان و ديگري در پارس داشته باشد. به واقع با تحليل كلي تمامي منابع مي توان به اين شكل نتيجه گرفت . در ربع قرن نخست قرن ششم ق.م چيش پشپسر هخامنش حكمراني پارس را به پسر بزرگترش آريارامنه اعطا كرد در حالي كه پسر كوچكترش،كوروش اول به حكمراني انشان منصوب شد. پس از مرگ آريارامنه ، پسر وي آرشام جايگزين وي شد ولي پس از كوروش اول پسرش كمبوجيه اول و پس از او نيز پسر وي كوروش دوم جانشين او شد. اين رويدادها در اواسط قرن ششم قبل از ميلاد به وقوع پيوست . در اين دوران،كوروش توانست مادها را به تبيعت خود در آورد و به افتخار و ثروت دست يابد. آنچه كه به نظر واقعي تر مي رسد اين است كه پادشاه پارس، ارشام،تبعيت از فاتح جديد را پذيرفت . و به اين ترتيب پادشاهي پارس به پسر كوچكتر آريا رامنه منتقل شد. مدتي بعد كوروش بخش هاي بزرگي از مناطق خاورميانه را به تصرف خود در آورد. بعد از او نيز كمبوجيه دوم راه فتوحات پدرش را ادامه داد و بر گستره امپراطوري هخامنشي افزود. كمبوجيه در بازگشت از مصر به طور اتفاقي فوت كرد ـ برخي دليل مرگ وي را بيماري و برخي ديگر توطئه اطرافيان مي دانند اما مسلم است كه وي در مسير بازگشت از مصر مرده است ولي دليل آن تا كنون مكتوم باقي مانده است.(مترجم م )
پس از مرگ كمبوجيه دوم كسي وارث پادشاهي هخامنشيان نبود. ولي از شاخه ديگر تاج سلطنتي به آرشام يا پسرش ويشتاسب پدر داريوش مي رسيد. آنچه كه به نظر واقعي مي رسد اين است كه داريوش در زمان حيات پدر و پدر بزرگش، با موافقت آنها، حكومت را به دست گرفت. چرا كه در زمان ساخت كاخ داريوش در شوش در اوايل حكمراني وي ، بر اساس اطلاعات الواح مكشوفه از پي بناها، اين دو زنده بودند . اگر داريوش حكومت را به دست گرفت ،شايد به اين دليل باشد كه او جوانتر و پر انرژي تر از آنها بوده است و از استعداد خوبي براي پادشاهي برخوردار بود؛ پادشاهي بر امپراطوري كه به گفته خود وي از سكاها در آن سوي سغد تا اتيوپي و از هند تا سارد (Sardes) گسترده شده بود.
الواح اقتصادي
هزاران لوح اقتصادي مكشوفه از تخت جمشيد كه مطالبي در مورد تداركات و تأمين آذوقه در بار و نيروهاي اجرايي در آنها نوشته شده است بسياري از ويژگي هاي منحصر به فرد تاريخ باستان خاورميانه را معرفي مي كنند. نخست اين كه شكل بيضوي اين الواح كه سمت چب آنها صاف است،خاص اين الواح است كه در هيچ كجاي ديگر نمونه هاي مشابه آن يافت نشده است. همچنين اين الواح رسي حول گره يك ريسمان ساخته شده اند كه از دو منتهي اليه قسمت صاف لوح خارج مي شوند به گونه اي كه مي توان آنها را به يك چوب افقي آويزان كرد. به نظر مي رسد كه اين شكل ساختن لوح ها و قرار دادن ريسمان براي تسهيل مراجعه مكرر به بايگاني الواح بوده است و به اين صورت نگهداري مي شدند. سرانجام اين كه غالب اين لوايح دوتايي هستند. به عنوان مثال لو ح نامه اي كه در تخت جمشيد يافت شده است به نظر مي رسد كه هرگز به مقصد نرسيده است اما نامه اصلي كه واقعا به مقصد ارسال شده است به زباني بابلي بر روي پوست نوشته شده بود . آن چه كه در تخت جمشيد پيدا شده است هفت نامه فرستاده شده است كه به زبان عيلامي بر روي رس نوشته شده است. در بسياري از اين نامه ها ،چيزي تحت عنوان « ضميمه نامه » پيش بيني شده بود. كه به طور ضمني اطلاعاتي در مورد عملكرد سيستم اداري پيچيده دربار هخامنشيان به دست مي دهد. يكي از نمونه هاي كامل اين ضميمه ها به اين صورت مي باشد.«x فرماني را كه y اعلام كرده است ،نوشته است پس از اين كه x جفت z را دريافت كرد » به عبارتي ديگر كارمندي به نام x به زبان عيلامي و بر روي لوحي رسي ، فرماني را كه پادشاه ، دبير يا مقام عالي رتبه به طور شفاهي يا به زبان پارسي باستان صادر كرده است ،ثبت كرده است پس از اين كه كارمند x جفت نامه ارسال شده توسط مترجم يعني كارمند z را دريافت كرد . اين مسأله مستلزم اين است كه 2 جفت از يك سند در بايگاني نگهداري مي شود: لوح رسي به زبان عيلامي و پوست نوشته به زبان بابلي است.
این مطلب را در جواب اون وطن فروش که خلیج فارس را خلیج عرب می گوید پیدا کردم .
ميراث خبر، گروه فرهنگ، فرشاد محمودي - وزير خارجه ايران نطق از پيش آماده شدهاش را به روي ميز گذاشت و خطاب به دبيركل شوراي همكاري خليج فارس گفت كه جزاير سهگانه ايراني در خليج فارس جزء جدانشدني خاك ايران است. كمال خرازي وزير خارجه ايران گرچه ميزبان 54 وزير خارجه كشورهاي عضو سازمان كنفرانس اسلامي بود اما به هنگام افتتاح اين نشست در خرداد 82 در تهران چنان برافروخته شد كه از پشت تريبون به پاسخگويي پرداخت و از «عبدالرحمان العطيه» دبيركل شوراي همكاري خليج فارس كه به عنوان ميهمان در اجلاس تهران شركت كرده بود خواست، حالا كه مقامهاي كشورهاي اسلامي دور هم جمع شدند براي وحدت جهان اسلام كاري شود نه اينكه صحبتهاي اختلافبرانگيز دوباره مطرح شود.
اما حادثه به شكل ديگري در حال رقم خوردن بود. مقامهاي كشورهاي حاشيه جنوبي خليج فارس اينك نه در پايتختهايشان كه در تهران با كلمه «گلف» از خليج فارس ياد ميكردند و در پايتخت ايران سخن از جزاير اشغال شده ميگفتند. برخورد تند وزير خارجه ايران با اين رفتار در تهران گرچه تاثيري موقتي داشت اما گويي ديپلماتهاي ايران به اين موضوع ديگر عادت كرده بودند. مورد اعتراض قرار نگرفتن اقدام تازه مجله نشنالجئوگرافيك در قرار دادن عنوان فرعي براي خليج فارس كه همان خليج عربي جعلي است از طرف وزارت خارجه ايران شايد اينگونه توجيه شود كه اين موسسه خصوصي است و دولتها در آن نقشي ندارند تا دولت ايران مسئولان آن را مورد سئوال قرار دهد اما هرچه باشد عنواني جعلي در كنار نام خليج فارس در حال ثبت است تا در تيراژي وسيع و مخاطبي فراوان گامبهگام زمينه محو نام خليج فارس را فراهم كند.
بريتانياييهاي سياس
اصطلاح «خليج عربي» براي اولينبار از طرف يك ديپلمات بريتانيايي در منطقه خليج فارس عنوان شد. «سرچارلز بلگريو» كه بيش از سه دهه نماينده سياسي دولت بريتانياي كبير در خليج فارس بود پس از مراجعت به لندن در سال 1345 هجري خورشيدي كتابي درباره سواحل جنوبي خليج فارس منتشر كرد و در آن براي نخستين بار عنوان تازه و جعلياي به خليج فارس داد. چارلز بلگريو در كتاب خود ادعا كرده بود كه اعراب علاقهمندند خليج فارس را خليج عربي بنامند. نقل است كه بلافاصله پس از انتشار كتاب «ساحل دزدان» نامي كه پيشتر به سواحل جنوبي خليج فارس اطلاق ميشد استفاده از اصطلاح جعلي خليج عربي در مطبوعات منطقه آغاز شد و پس از چندي در مكاتبات رسمي كشورهاي حاشيه خليج فارس «Arabian Gulf» به جاي «persian Gulf» نشست.
دولت ايران در همان زمان گرچه در قبال اين عمل واكنش نشان داد و از قبول محمولههايي كه نام «خليج عربي» را به خود داشت خودداري كرد اما ديپلمات بريتانيايي كار خود را كرده بود و اعراب با واژه تازهاي آشنا شده بودند كه به جنگ لفظي عرب و عجم دامن ميزد.
موقعيت جغرافيايي خليج فارس
خليج فارس شيار هلالي شكلي كه بيش از يك چهارم ذخاير فسيلي جهان را در خود دارد و از طريق درياي عمان به اقيانوس هند و آبهاي آزاد راه مييابد طولي نزديك به 900 كيلومتر و پهنايي نزديك به 240 كيلومتر دارد. اين خليج در كشاله و چينخوردگيهاي پست و فرو افتاده جنوب زاگرس پديد آمده است. خليج فارس و كشورهاي ريز و درشت پيرامون آن نزديك به يك 10 درصد از گستره 44 ميليون كيلومترمربع قاره آسيا را در برميگيرد.
خليج فارس به مثابه يك راه آبي و دريايي از آغاز تاريخ موقعيت برجسته سياسي داشته است و به نوعي خاستگاه تمدنهاي بزرگ خاور باستان با پيشينهاي چند هزار ساله است. از قرنها پيش عيلاميان از بندر بوشهر و جزيره خارك براي سكنا و كشتيراني و حكمفرمايي بر سواحل خليج فارس و بازرگاني با هند غربي و دره نيل استفاده ميكردند. «كوين توس كوروسيوس روفوس» مورخ رومي كه در قرن اول ميلادي ميزيسته اين دريا را درياي پارس يا آبگير فارس خوانده است. پيش از استقرار آرياييها بر فلات ايران، آشوريان اين دريا را كه به كتيبههاي خود با نام «نارمرنو» كه به معني «رود تلخ» است ياد كردهاند و بنابر اسناد تاريخي اين كهنترين نامي است كه به خليج فارس اطلاق ميشده است. در كتيبههايي كه از داريوش در تنگه هرمز نيز يافت شده، عبارتي پيرامون دريايي كه از «پارس رود» سرچشمه گرفته است به چشم ميخورد. «هكاتيوس هلطي» از علماي قديم يونان و ملقب به پدر جغرافيا در سال 475 قبل از ميلاد اگرچه از «بحر احمر» و خليج عرب نام برده اما از درياي پارس نيز استفاده كرده است. كارشناسان مسايل تاريخي معتقدند كه خليج عرب همان درياي سرخ يا اريتره امروزي است و نه خليج فارس. امروزه در ميان آثار اعراب نيز بحر فارس به فراموشي سپرده شده و از تركيب خليج فارس استفاده ميشود. معروفترين دايرهالمعارف دنيا يعني المنجد كه سند قاطعي براي مراجعه است از تركيب خليج فارس بهره برده است. از سوي ديگر دلايل و مستندات حقوقي معتبري نيز درباره اصالت نام خليج فارس وجود دارد كه به قرن 16 ميلادي بازميگردد. طي سالهاي 1507 تا 1560 در كليه موافقتهايي كه پرتغال، اسپانيا، بريتانيا، هلند، فرانسه، آلمان با دولت ايران داشتند حتي در متون عربي نيز از عبارت «خليج الفارسي» و در متن انگليسي «پرشين گلف» استفاده شده است. از جمله اين اسناد سند استقلال كويت است بين امير اين كشور و نمايندگان بريتانيا كه اينچنين آغاز ميشود: «حضرت صاحب الفخامه الفخيم السياسي لصاحبه اجلاله من الخليج فارسي المحترم...» اين سند توسط عبدالسالم الصباح نيز امضا شده است.
سازمان ملل چه ميگويد
تاريخدانان ميگويند كه از آغاز قرن بيستم كه نام خليج فارس بيش از درياي فارس مورد استفاده قرار گرفت، اين ذهنيت را ايجاد كرد كه درياي پارس نامي كهن است و خليج فارس نامي تازه كه جانشين آن شده است. استدلال اعراب هم شايد اين باشد كه اگر درياي پارس به خليج فارس تغيير كرده پس ميتواند به خليج عربي نيز بدل شود اما سازمان ملل متحد در اين زمينه مرجع است. سازماني كه 22 كشور عربي و حاشيه خليج فارس نيز عضو آن هستند تا به حال دو بار نام تاريخي و اصيل اين آبراه را «خليج فارس» اعلام كرده است.
سازمان ملل متحد اولين بار طي يادداشت unaDQ/311 به تاريخ پنجم مارس 1971 و بار دوم طي يادداشت unla4.5.8.2 مورخ دهم اوت 1984 نام رسمي درياي جنوبي ايران و شرق شبهجزيره عربستان را خليج فارس اعلام كرد. كنفرانس ساليانه سازمان ملل درباره هماهنگي در مورد نامهاي جغرافيايي نيز هر سال بر نام خليج فارس تاكيد كرده است.
واكنش دولت ايران
اينك در واپسين اقدام، نشريه نشنالجئوگرافيك كه يكي از معتبرترين اطلسهاي جهان را منتشر ميكند در تصحيح تازهاي از اين اطلس در كنار نام خليج فارس، خليج عربي را نيز گنجانده تا به استدلال مسئولان اين اطلس براي جستوجوگران اينترنتي كه «خليج عربي» را كليد واژه قرار ميدهند امكان دسترسي فراهم باشد. دولت ايران اعلام كرده است كه در قبال اين اقدام از توزيع مجله نشنالجئوگرافيك كه توسط موسسه مطبوعاتي نشرآوران در ايران توزيع ميشود جلوگيري خواهد كرد و صدور رواديد براي خبرنگاران اين نشريه نيز به حالت تعليق درخواهد آمد.
اينك ايرانيان سراسر جهان در اعتراض به تحريف نام تاريخي خليج فارس با امضاي تومارهايي با تغيير نام خليج فارس به شدت مخالفت كردهاند. هنگامي كه سر چارلز بلگريو ديپلمات بريتانيايي در خليج فارس نام خليج عربي را جعل كرد دولتهاي حاشيهاي اين خليج تبليغات سياسي، مكاتبات ديپلماتيك و محور برنامههاي آموزشيشان را بر نام خليج عربي متمركز كردند. برخي از اين دولتها با پرداخت مبالغ هنگفت به چاپ نقشههايي كه خليج فارس را خليج عربي نشان ميداد مبادرت كردند. به نظر ميرسد دولت ايران در اين زمينه پتانسيل بسيار بيشتري دارد تا جلوي يكي از تحريفهاي تاريخي را بگيرد. اعراب منطقه خليج فارس همواره در پي ايرانيزدايي از منطقه بودهاند و اينك در شرايطي كه تهران سرگرم موضوعاتي چون پرونده هستهاي است فرصت را براي تحريف تاريخي مناسب ديدهاند
منبع خبر گزاری میراث فرهنگی
برای من نظری فرستادند که شای خواندن آن برایتان جالب باشید
متن زیر نظر همان آقاست:
سلام
طبق تفحصاتی که انجام دادم ، تاریخ ایران را پر از دروغ و خزعبلات یافتم.
یکی از این دروغ ها ، با عظمت نشان دادن کوروش هخامنشی هست.
کوروش فردی راهزن بود و به شدت لواط می کرد. او بسیار خونریز و بی رحم بود و از سلاخی کردن و قتل عام ملت ها هیچ عبایی نداشت.
این بی ادبی نیست؟ درتمامی تفاسیر قرآن کریم ذوالقرنین را کوروش دانسته اند. در حالی که این آقا ذولقرنین را اسکندر می داند؟
در ضمن اسکندر را فردی جنگجو می داند ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی واقعا متاسفم.
آدرس اون کسی که خودرو پیرو حقیقت می دونه!!!؟؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟
گروه فرهنگ ، حسين كيان راد :تمركزگرايي دولت ساساني تغييرات مهمي در تجارت
آن دوره ايجاد كرد، علاوه بر آن استقلال شهرهاي كارواني سوريه و بينالنهرين نيز از
بين رفت. عموما بازرگاني تحت حكومت ساسانيان همراه با سلسله مراتب قانوني ،
به خوبي سازماندهي شده بود.
در اواخر سده چهارم ميلادي تهاجم بدويان به آسياي مركزي و ايران شرقي به طور
قابل ملاحظهاي مانع تجارت در شرق شد. اما با اين وجود ، توسعه ديوانسالاري پايدار
در هر دو امپراتوري بيزانس و ساساني و رشد اهميت تجارت بين آنها و همچنين
تجارت با شرق دور به پيشرفت در طول دوره خسرو اول (79 _ 531 م) و جانشينانش
كمك كرد.
در اين مدت سغديان فعالترين بازرگانان جاده ابريشم بودند. چينيها، ميوه، شراب،
آثار فلزي (به خصوص از آهن)، زره، ظروف شيشهاي و همه نوع سرگرميهاي
سغدي را وارد ميكردند. براي مثال اسلوب و مضامين هنري ايران ساساني با طرح
طاووس نر و اسبهاي بالدار روبهروي هم بر جامههاي كتان ظاهر شد كه در آسياي
مركزي، چين و حتي ژاپن عموميت داشت. با اين وجود اشياي كمي از اين نوع و با
منشاء ايراني باقي مانده است.
ساسانيان براي فروش كالا از مهرهاي گلي استفاده مي كردند.
كشف مهر ساساني در حفريات «مانتاي» در سريلانكا بازتاب روابط تجاري بازرگانان
يراني با سرزمين هاي دور دست است. نشانه هاي گستره تجارت بينالمللي
ساسانيان در آفريقا نيز مشاهده شده ، سكههاي يافت شده در آن جا اين مساله را
تصديق ميكند.
كشف مهر ساساني در حفريات «مانتاي» در سريلانكا بازتاب روابط تجاري بازرگانان
ايراني با سرزمين هاي دور دست است. نشانه هاي گستره تجارت بينالمللي
ساسانيان در آفريقا نيز مشاهده شده ، سكههاي يافت شده در آن جا اين مساله را
تصديق ميكند.
منابع سرياني، پارسي ميانه و تلموذي هم در مورد تجارت امپراتوري ساساني
اطلاعاتي به دست ميدهند.
در دوره ساساني، تيسفون مركز بزرگ تجاري بينالنهرين در ساحل دجله، جانشين
بابل و سلوكيه شد.
هنوز هم جاده اصلي كه از بالاي بينالنهرين، از نزديك محل امروزي همدان _ تهران
(ري باستان)، به درون فلات ايران امتداد مي يافت بود و از كنار صحرا ميگذشت و از
طريق خراسان به آسياي مركزي يا به سمت هند ميرفت زنده است.
نقشهها و سفرنامهها پيوستگي برخي راههاي تجاري روزگار باستان را آشكار
ميكند كه هنوز در بيشتر آنها تردد صورت مي گيرد.
همچنين سفرنامههاي باقي مانده از دوره ساساني بر پيوستگي جادههاي تجاري
دلالت دارد كه از سوريه و جنوب بينالنهرين شمالي تا محل تلاقي دجله و فرات ادامه
داشت، همان راهي كه در دوره پارتيان نيز مورد استفاده بود. ضمن اينكه در امتداد
تمام جادهها عوارض و تعرفه از كاروانها وصول ميشد.
روميان و پارتيان به ترتيب جاي خود را به بيزانسيان و ساسانيان دادند كه بر سر كنترل
تجارت مزبور با هم رقابت ميكردند. علي رغم جنگهاي هميشگي، در امتداد راههاي
اصلي نمايشگاهها و بازارهايي برپا ميشد و حجم تجارت دائما در حال افزايش بود.
از كتب حقوق سرياني و «ماتيكان هزار دادستان» پهلوي اين گونه استنباط ميشود
كه تجارت ساسانيان تا حد زيادي در اختيار اتحاديهها و شركتها يا خانوادههاي
بازرگاني بوده كه در زمينه قوانين و مقررات حاكم بر خريد و فروش توليدات خبره بودند.
از قوانين تقسيم دارايي و توارث كه در كتابهاي قانون شرح داده شده تنها اندكي از
آن باقي مانده است. به نظر ميرسد مالكيت عمومي كالا، زمين و خانهها شايعتر از
مالكيت خصوصي بوده است.
اصطلاح «hambāyīh» (شراكت) نه تنها به روابط تجاري بلكه به ساير همكاريها راجع
به ساخت كانال هاي آبياري و نظير آن اشاره ميكند.
در ابتدا جريان تجارت به جاي داد و ستد، بر پايه نظام پولي استوار بود. سكههاي نقره
با عيار بالا كه دولت ساساني ضرب ميكرد به عنوان پول تا واحد تورفان تركستان نيز
مورد استفاده بودند. اين سكهها همچنين در تجارت با نواحي بالاي رود ولگا در روسيه
و درياي سياه نيز داراي ارزش بود. تجارت اخير حتي در مقياسي وسيعتر در دوره
اسلامي نيز تداوم يافت. درهم نقره ساساني مدلي براي ساير پولها در شرق شد.
درهم نقره ساساني مدلي شد براي ساير پولهايي كه در شرق، به ويژه نزد
هپتاليان و يا در واحد بخارا ضرب ميشد.
در خلال حاكميت طولاني ساسانيان، اين سكه فقط در موارد محدودي تحت تاثير
مسائل سياسي، كمارزش شد؛ يك بار در دوره پادشاهي شاپور اول (2_240 م) و بار
دوم وقتي كه پيروز (484 _ 459م) مجبور شده بود، غرامت سنگيني را به هپتاليان
بپردازد.
مالياتها و بهره بالاي وامها باعث محدوديت بازرگانان در ايران عصر ساساني ميشد.
بازرگانان در اين زمره طبقات بالاي اجتماع قرار نداشتند. برعكس آن در آسياي مركزي
آنها از احترام بيشتري برخوردار بودند.
در دوره ساساني طبقه اعيان زميندار در راس هرم جامعه بودند اما در مناطقي
همچون بخارا و سمرقند بازرگانان بزرگ مهمترين نفوذ را در همه امور حكومتي
داشتند. نكته مهم اين كه منابع مكتوب آسياي مركزي، كتيبهها و همچنين نامهها،
بيشتر به ساخت كانالها يا مخازني براي آب و يا به امور مالي اختصاص دارند، در
صورتي كه كتيبههاي ساساني داراي مضامين مذهبي يا سلطنتي هستند.
مقارن با اواخر دوره ساساني رقابت با بيزانس براي كنترل تجارت هند تشديد شد.
ساسانيان بحرين و عمان را در كنترل داشتند و در سال 570 م يمن يك پايگاه ايراني
شد. «كوسپاس» رقابت بين بازرگانان بيزانس و ساساني را در ساحل غربي هند
توصيف كرده و «پروكوپيوس» اظهار ميدارد كه ايرانيان تمام تجارت هند را در دست
داشتند.
در خصوص تجارت مناطق شمالي، اطلاعات قابل مقايسه نيست، اما مقادير زيادي
سكههاي نقره، ظروف و ساير آثار ساساني و يا از آسياي مركزي در روسيه پيدا
شده است. اين يافتهها به ويژه وقتي با مقادير اندك نقره بيزانس مقايسه شود
مدركي براي تسلط ساسانيان بر اين مسير محسوب ميشوند. ايرانيان از شمال
خزر، كهربا، عسل، موم و ساير كالاها را وارد ميكردند.
در طول تاريخ، طلا به قيمت بالايي در هند به فروش ميرفت. به نظر ميرسد اين
مساله كه دليل عمده به دست نيامدن اشياي زرين، غير از سكههاي طلا، از آسياي
مركزي و ايران بوده تقريبا از آغاز تاريخ عموميت داشته است. در اوايل سده دوم قبل از
ميلاد كوشانيان، آخرين سلسله شرق فلات ايران بودند كه مقادير معتنابهي
سكههاي طلا در روزگار باستان ضرب كردند. حكام بعدي غالبا نقره ضرب ميكردند،
البته اين بدان معني نيست كه معادن طلاي كوههاي آلتايي، تيانشان و جاهاي ديگر
از توليد دست كشيده باشند. طلا بيشتر از آسياي مركزي و ايران به جنوب بوده
ميشد.
تجارت داخلي شاهنشاهي ساساني نيز داراي اهميت بود. كالاهاي اصلي شامل
اجناسي چون مواد غذايي، جبوبات، شراب، خشكبار، روغن خوراكي و مانند آن
ميشد كه كمتر جنبه تجملي داشتند. همچنين پارچه، لباس، ظروف شاهنشاهي
ساساني و در آسياي مركزي يافت ميشد. احتمالا در هر دو ناحيه محصولات لبني،
گوشت، پشم و فرشهاي بافته شده با وسايل و ظروف معاوضه ميشد. مواد غذايي
توسط روستاييان ساكن تهيه ميشد.
قوانين و مقررات، معاملات داخلي را نيز همانند تجارت بينالمللي نظم ميبخشيد.
شركت ها تامين محصولات مورد نياز بازار را تقبل ميكردند كه خانوادهها يا تجار بزرگ
در آن جا (بازار) محصولات يا خدمات را به معرض فروش ميگذاشتند.
اطلاعاتي در دست نيست كه آيا سيستم پستي همانند دوره هخامنشيان وجود
داشته است، اما پيكها و كاروانها، پيغامها و كالاها را به هر سو ميرساندند.
ميتوان پذيرفت كه سازمانهاي خصوصي و حكومتي، بازرگاني درون مرزهاي
شاهنشاهي را اداره ميكردهاند، البته، درك ما در اين رابطه غير مستقيم و از طريق
كتابهاي قانوني است.
گسترش وسيع تجارت در دوره اسلامي به مقدار زيادي مرهون تجربيات پيشين
ساسانيان و مردمان آسياي مركزي بوده است. اما همچنان كه مرزهاي خلافت اموي
فراتر از حدود امپراتوريهاي ساساني و آسياي مركزي رفت، تجارت و بازرگاني نيز به
سطوح سابق خود بازگشت.
از بين رفتن بسياري از مرزهاي داخلي، گذشته از انحصارات تجاري بيزانس و
ساساني، پيشرفت قابل ملاحظهاي به خصوص براي حكومتهاي واحد آسياي
مركزي به ارمغان آورد.
در مورد سازمان اصناف ايران در دوره قاجار اسناد بسيار كمي در دست است. شايد
اغراق باشد، اگر گفته شود كه ما درباره اين موضوع در تاريكي محض قرار داريم و
تقريبا در مقايسه با مطالب بسياري كه درباره سازمان اصناف مصر و تركيه موجود
است، مدارك ما درباره تشكيلات اصناف ايران هيچ است.
انتخاب شغل در دوره قاجار آزاد بود. فقط به خانواده و يا ملاحظات مالي محدود
ميشد و در واقع خانوادههاي زيادي بر حسب سنت مشاغل خاصي را ادامه
ميدادند. اما اين امر به علت يك اجبار صنفي به مفهوم اروپايي كلمه نبود. عضويت در
صنف اجباري بود و براي آن عده از ايرانياني كه ميخواستند با پرداختن به كسب يا
حرفهاي امرار معاش كنند، مشكلي ايجاد نميكرد. اصل كار اين بود كه استادي پيدا
كرده به استخدام او درآيند. لازمه پرداختن به هر كاري عضويت در صنف بود. براي
پذيرفته شدن در يك صنف معيارهاي خاصي به كار گرفته ميشد.
هر صنف به دستور حكومت يك طبقه مالياتي تشكيل ميداد. بنابراين هيچ كاسب يا
پيشهوري اجازه نداشت كه در خارج صنف كار كند. اين قانون پيوسته اجرا ميشد.
حكومت ايران براي وصول ماليات ميخواست، خردهفروشان اروپايي را كه در ايران كار
ميكردند، داخل اصناف كند. با اينكه اجبار صنفي وجود نداشت، بسياري از تازهواردان
به اصناف البته فرزندان يا خويشان اعضاي اصناف بودند، كه توسط اقوام خود تربيت
شده بودند تا مآلاً جاي آنها را اشغال كنند. در نتيجه سنت ادامه يك كسب يا يك
صنعت در برخي خانوادهها شيوع يافت. و اين امر وقتي بيشتر شايع ميشد، كه يك
صنعتگر، استطاعت خريد ابزار و وسايل جديد را نداشت تا فرزندش را در حرفهاي جز
حرفه خودش به كار گمارد.
در حوالي 1878 در آباده خانوادههاي زيادي به شغل قاشقتراشي سه نسل جد در
جد مشغول بودهاند. در اردكان تعدادي از نجارها وضع مشابهي داشتهاند. در اصفهان
نيز چند خانواده شغلهاي منبتكاري و عدسپزي را در انحصار خود داشتهاند. موروثي
بودن شغلهاي خبازي و قصابي در ميان اين اصناف به سبب تشكيلات خاص آنها
بسيار مستحكم بوده است. در 1912 دست كم پسران رؤساي صنف خباز دنبالهرو
پدران خود بودهاند.
غالب اعضاي اصناف تحصيلات رسمي نداشتند. زيرا در آغاز كودكي براي كسب پول و
يادگرفتن حرفه كار خود را به صورت يك آدم همهكاره از پادويي شروع كرده بودند.
پادوها غالبا اطفالي بودند كه در كارگاهها تربيت شده، در انواع شغلها از كارهاي
فني ساده تا پيغامرساني و آوردن چاي براي مشتريان، همچنان كه امروزه معمول
است، به كار گرفته ميشدند.
ادامه مطلب...
رييس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري خراسان رضوي از
شناسايي و كشف بقاياي يك شهر پارتي در شهرستان درگز اين استان خبر داد.
ساسانيان حدود 500 سال پس از هخامنشيان _ بزرگ ترين امپراتوري جهان در عصر
خود _ بر سراسر سرزمين ايران، حكومت مي كردند اما در متون بر جاي مانده از
ساسانيان، هيچ يادآوري دقيق و واضحي از هخامنشيان به ثبت نرسيده است. در
حالي كه در متون تاريخي كلاسيك كشورهايي كه در زمان هخامنشيان، تحت سيطره
اين بزرگ ترين امپراتوري جهان، قرار گرفته بودند، اطلاعات بسياري درباره امپراتوري
گسترده هخامنشيان وجود دارد. مصريان، يهوديان و يونانيان تحت تاثير هخامنشيان
قرار گرفتند و در متون و كتيبه هاي خود از آنان ياد كرده اند. سوال اين است كه چرا
ساسانيان در آثار خود يادي از هخامنشيان نكرده اند؟
دكتر «تورج دريايي»، دكتراي تاريخ باستان از دانشگاه يو سي ال اي امريكا، در
نشستي كه در دفتر نشر تاريخ ايران برگزار شد، تلاش كرد با نگاهي به برخي نظريه
هاي موجود درباره تفاوت خاطره و تاريخ و تاثير آن در تاريخ نگاري ايراني، به اين پرسش
پاسخ دهد.
ساسانيان در سده سوم ميلادي، از ايالت پارس برخاستند. يعني همان ايالتي كه
هخامنشيان، 500 سال پيش از آنان، از آنجا برخاسته بودند. هر دو شاهنشاهي در
سياست خارجي خود توسعه طلب بودند به نحوي كه مورخان باستاني غربي در آثار
خود نوشتند كه ساسانيان تلاش كردند تا عظمت امپراتوري هخامنشيان را دوباره احيا
كنند. هخامنشيان و ساسانيان وجوه اشتراك بسيار ديگري نيز دارند كه شايد نشانگر
اين نكته باشد كه ساسانيان تحت تاثير سياست هاي پيشين امپراتوري هخامنشي
بوده اند. اما در زمان ساسانيان، هيچ اثر مكتوبي ثبت نشده است كه نشان دهد،
آنان، پادشاهان 500 سال پيش از خود را به ياد دارند.
با مطالعه آثار مكتوب بر جاي مانده از پادشاهان هخامنشي تا ساساني، اين سوال در
ذهن باستان شناسان و استادان تاريخ باستان مطرح شد كه آيا ممكن است كه
چنين شاهنشاهي عظيمي (هخامنشي) كه تا قرن ها پس از خود بر حكومت هاي
سرزمين هاي همسايه تاثير عميق بر جاي گذاشت، از ياد هموطنان پارسي خود رفته
باشد؟
آنان اين سوال را مطرح كردند كه چگونه ممكن است كه ايرانيان ساساني، سنگ
نوشته هايي را براي ما در تخت جمشيد (كاخ بزرگ هخامنشي) و يا مجموعه اي از
نقش برجسته هاي پايين گورهاي هخامنشي مانند نقش رستم و ... بر جاي گذاشته
باشند، اما از اين دوره مهم تاريخي، بي اطلاع باشند؟
در حالي كه دكتر تورج دريايي، معتقد است كه ساسانيان آگاهانه و به دلايل، احتمالا
سياسي يا ديني، از هخامنشيان درآثار خود ياد نكرده اند، يارشاطر، كتنهوفن و رولف
نخستين كساني بودند كه اين نكته را طرح مي كنند كه ساسانيان به دليل عدم
حافظه تاريخي، هخامنشيان را به ياد نمي آوردند، نه به دلايل سياسي يا ديني.
اين سه تن در مقاله هايشان اين بحث را طرح كردند كه نبايد الزاما فرض كرد كه
ساسانيان، بايد هخامنشيان را به ياد داشته باشند. اين سه تن يادآور شدند كه تنها
منابع كلاسيك غربي و غير ايراني هستند كه نوشته اند ساسانيان از وجود
هخامنشيان آگاهي داشته اند و حتي در سياست هاي خود، روش آنان را اتخاذ مي
كردند. اما آنها را آگاهانه از حافظه مكتوب حذف كرده اند و سياست سكوت و ناديده
انگاشتن را در ارتباط با هخامنشيان پيشه كردند. يارشاطر در مقاله خود كه در سال
1371 در روم به چاپ رسيد، تاكيد مي كند كه اگر منابع ساساني درباره هخامنشيان
سكوت كرده اند به اين دليل بوده است كه سلسله قبل از ساسانيان، هخامنشيان
نبودند و اشكانيان بوده اند. اگر ساسانيان بايد از گذشتگان در متون ساساني ياد
آوري اي مي كردند، اين گذشتگان هخامنشيان نبوده اند، بلكه اشكانيان بوده اند كه
ساسانيان آنان را بر كنار كرده و سلسله ساسانيان را بنا نهادند.
اما دكتر «تورج دريايي» در سخنراني خود دلايلي را ذكر مي كند تا نشان دهد،
ساسانيان حافظه تاريخي داشته اند و هخامنشيان را به ياد مي آوردند اما سياست
آنان درباره امپراتوري عظيم هخامنشي، مبتني بر سكوت و ناديده انگاشتن بود. او
براي اثبات نظريه خود چند دليل را طرح مي كند. اول: سنت تاريخ نويسي ساساني.
ساسانيان در سنت تاريخ نويسي خود، بخش هايي از تاريخ گذشته خود را مسكوت
گذاشته اند، از جمله هخامنشيان. آنان به ندرت از پادشاهان هخامنشي ياد كرده اند.
در تاريخ نويسي ساساني، در روايت زرتشتي، كيومرث آغازگر تاريخ انسان است و
پس از او پيشداديان و كيانيان روي كار مي آيند. در زمان آخرين پادشاه كياني، يعني
ويشتاسپ، زرتشت ظاهر مي شود و انديشه هاي ديني خود را اشاعه مي دهد. در
اينجا تاريخ ساساني از «داراي دارايان» نام مي برد كه ظاهرا داريوش سوم، پادشاه
هخامنشي است. يعني اين اولين اشاره به نام يكي از پادشاهان هخامنشي در تاريخ
نويسي ساساني است.
در نوشته هاي ديگر فارسي ميانه نام اردشير ديگري غير از اردشير بابكان آورده شده
است. اين اردشير ظاهرا اردشير دوم پادشاه هخامنشي است. اردشير دوم كسي
است كه پرستش آناهيتا را در شاهنشاهي ايران، رواج داد. اين پرستش تا زمان
ساسانيان نيز ادامه داشت.
پس تاكنون ساسانيان از دو يا سه پادشاه هخامنشي در آثار خود ياد كرده اند كه تا
حدودي به اين معني است كه ساسانيان، هخامنشيان را به ياد داشته اند.
دوم: سنت شفاهي. در زمان هخامنشيان و پس از آن اشكانيان، سنت شفاهي و
سينه به سينه رواج بسيار داشته است. شفاهي بودن بخشي از تاريخ ايران، اين
تاريخ را آسيب پذير كرده است. در منابع آمده است كه خنياگران اشكاني، قصه
پادشاهان اشكاني و هخامنشي را به صورت شعر در كوچه و برزن ها مي خواندند.
اين سنت تا زمان ساسانيان رواج داشته است. به اين ترتيب يعني بخشي از تاريخ
هخامنشيان، به صورت نقل قول شفاهي در اذهان مردم تا روزگار ساسانيان باقي
مانده بود.
سوم: منابع غير ديني ساساني و غير ساساني. در منابعي چون منابع يهودي يا
متوني چون متن پهلوي «شهرستان هاي ايرانشهر» از چندين شاه و شاهزاده ايراني
ياد شده است كه با شاهزادگان يهودي ازدواج كرده اند. يعني در اين منابع آمده است
كه ايرانيان با يهوديان زمان خود، ارتباط خوبي داشته اند. مثلا مادر بهرام گور، دختر
«رسكالوت» پادشاه يهود، شي شين دخت بوده است. اين امر به طور غير مستقيم
نشان مي دهد كه ساسانيان از هخامنشيان آگاهي داشته اند، زيرا يهوديان در منابع
مكتوب خود بسيار از هخامنشيان ياد كرده اند.
چهارم: تبديل تاريخ نگاري واقعي به تاريخ نويسي مذهبي: به دليل قدرت پيشوايان
مذهبي زرتشتي، اسلاف ساسانيان كه زرتشتي مذهب بودند به كيانيان كه در زمان
آخرين پادشاهي آنان زرتشت ظهور مي كند، باز مي گردد نه به هخامنشيان كه
زرتشتي نبودند. در حقيقت كتاب آسماني اوستا، هيچ خاطره اي از هخامنشيان
ندارد. نمونه هاي اين تاثير مستقيم مذهب در حقايق تاريخي ساساني در جاهاي
ديگر نيز ديده مي شود. به اين ترتيب، خاطرات ساسانيان از گذشته، زرتشتي زده
مي شود و رسما ياد و خاطره هخامنشيان، انكار مي شود.
ارزش هويت اجتماعي و ديني زرتشتيان در ايران بر اين است كه اين كشور، خاستگاه نياكان با فرهنگ و زادگاه پيامبر خرد گسترشان، اشوزرتشت است. رهبر فرزانه جمهوري اسلامي ايران در ديدار جمعي از زرتشتيان جهان فرمودند: «تولد آيين زرتشت در ايران مايه فخر و مباهات ملت ماست. زرتشتيان از جهات مختلف پيوند و نزديكي بيشتري با مسلمانان دارند.» و اين پيام پس از سالها همچنان در جان و روان ما جاري و ارزشمند است.
به همين انگيزه پيروان دين زرتشت پيوسته تلاش كردهاند تا در سرافرازي، آباداني و سازندگي ايران عزيز كوشا باشند. با اين نگرش، شايد چندان شايسته نباشد تا هر ايراني بر هر دين و آيين و مسلكي، تنها از كمبودها و نارساييهاي شهر و ديار خود گلايه كند و از نيكيهاي اين سرزمين سخن نگويد. اگر به تاريخ و تمدن اين كشور نگاهي گذرا بيندازيم، بر همگان آشكار خواهد شد كه ايران، گسترشدهنده فرهنگ، دانش، تمدن و اخلاق به بسياري از كشورهاي ابرقدرت كنوني بوده است؛ كشورهايي كه در برخي موارد، به ويژه براي استفاده صلحآميز ايران از انرژي هستهاي، مدعي سروري و ميدان داري شدهاند.
در كاوشهاي باستانشناسي و گزارشهاي دانشمندان جهان:
كهنترين محل زندگي بشر در دوره پارينه سنگي، دشت سيلك در كاشان بوده است، ايرانيان 25000 سال پيش اسب را اهلي كرده و در كارها از آن بهره ميگرفتند. در كوهستانهاي زاگرس و بختياري، حدود 15000 سال پيش ايرانيان روش ساخت ظروف گوناگون را ميدانستند.
آغاز كشاورزي و آبياري، ايجاد كاريز و اختراع آسياب بادي و چرخهاي آبي را دانشمندان به ايران نسبت دادهاند. در نتيجه اكتشافات غاري در شمال كشور، ايرانيان 7000 سال پيش از پشم گوسفند و موي بز پارچه تهيه ميكردند. هنر قاليبافي ايران به 5000 سال پيش ميرسد و معماري در گنج دره هرسين كرمانشگاه سابقه ده هزار ساله دارد.
دانش پزشكي و درمان در ايران مربوط به 8000 سال پيش است. در شهر سوخته زابل نخستين جراحي مغز نزديك به 5000 سال پيش انجام شده و در همين شهر، آثار و بقاياي كورهها ذوب فلزات با پيشينهاي 7 هزار ساله به دست آمده است.
شاهنامه فردوسي زاده شدن فرزند را با عمل جراحي از شكم مادر، مربوط به رستم زال گزارش داده در حالي كه اروپاييان شيوه رستمزاده را از ايران آموختند و آن را سزارين ناميدند.
در بررسي نقشهاي جام زرين حسنلو به اين تيجه ميرسيم كه ايرانيان نخستين ملتي بودند كه به ورزش پرداختند و به گواهي تاريخ پيشينه ورزشهاي كشتي، چوگان و ارابهراني در ايران چند هزار سال پيشتر از اروپاست.
سقراط ميگويد: «ايرانيان نخستين ملتي بودند كه اصول خدمت سربازي را بنياد گذاشتند و آموزشگاه ويژه نظام وظيفه براي جوانان داير كردند. ايرانيان براي نخستين بار مس را ذوب كردند و به شكلهاي گوناگون در آوردند. آنان پس از دستيابي به شيوه ذوب آهن، آن را به دو نوع نرم آهن و شاپورگان دستهبندي كردند و نخستين بار ايرانيان بودند كه با مخلوط مس و روي، آلياژ برنج را به وجود آوردند. پيلهاي توليد كننده برق كه نمونه آن هم اكنون در موزه بغداد نگاهداري ميشود، نزديك به 3000 سال پيش در ايران وجود داشته است.
هرودوت كه با باور شماري از پژوهشگران ايران دوست، دشمنياش با تمدن ايران پوشيده نيست، در بخشي از گزارشهاي خود از زمان هخامنشي نوشته است ايرانيان بر فرش قدم ميگذارند و به زبان شعر سخن ميگويند.
بر بنياد اين انبوه افتخارات و با اين تاريخ و تمدن چه پيش آمد كه دزدان هنر و ميراث فرهنگي اكنون برآنند تا براي ايرانيان برنامهريزي كرده و تكليف مشخص كنند! حال آن كه، بهرهمندي از انرژي هستهاي و ديگر دادههاي اين سرزمين جاوداني حق مسلم مردم ايران است.
تاريخ و تمدن ايران درس هاي گرانبهايي با خود دارد كه آسان فراهم نشده تا بدين آساني فراموشش كنيم بلكه ارزان در اختيار ما قرار دارد، اگر آگاه باشيم و هوشمندانه از آن بياموزيم. پيروز خواهيم بود وگرنه بهايي سنگين در ازايش پرداخت خواهيم كرد.
هم اكنون با داشتن انواع انرژي و منابع طبيعي، طبيعت زيبا در چهار فصل سال، نيروي انساني جوان، هوشيار، آگاه و سازنده كه براي پايداري ايراني آزاد، آباد، مستقل و سرافراز همت ميكنند، بكوشيم تا بيش از نياكان خردمند خود شايستگي بهرهمندي از همه آنها را داشته باشيم.
به دليل ورجاندي عدد هفت، در جايگاه نماينده زرتشتيان در خانه ملت به هفت مورد اشاره و سفارش ميكنم:
1. سپاسگزاري و خشنودي همكيشان خود را به دليل برابري ديه اقليتهاي ديني با مسلمان، در گذشته و اختصاص رديف بودجه از سال 1383، براي كمك به امور فرهنگي، اجتماعي و رفاهي جامعه زرتشتيان ايران همكاري نهادهاي اجرايي در برپايي مراسم و آيينهاي ديني و فرهنگي اعلام ميدارد.
2. مشكلات و نارسايي هاي ديگري نيز در برخورد قضايي با پيروان اقليتهاي ديني كشور وجود دارد كه نارضايتي آنان را به همراه خواهد داشت، از جمله برداشت نادرست دادگاهها از ماده 881 مكرر قانون مدني در مورد ارث، كه پيروان اديان الهي شناخته شده در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران را در جايگاه كافران قلمداد كرده است! و اين بدور از اهداف برابري، انسان محوري و شان نظام بوده، بنابراين شايسته است در برطرف شدن آن اقدام جدي و به موقع صورت پذيرد.
3. در برخي موارد استخدامي كشور، توجهي به ايجاد شغل براي اقليتهاي ديني نميشود و اين بر خلاف اصل 19 و 28 قانون اساسي است كه ميفرمايد: «مردم ايران از هر قوم و قبيله از حقوق مساوي برخوردارند و... دولت موظف است براي همه افراد امكان اشتغال به كار و شرايط مساوي را براي احراز مشاغل ايجاد نمايد» چه خوب است تا همه نهادهاي تصميم گيرنده در ايران، قانون مدار باشند و همه ايارنيان ار به يك چشم بنگرند.
4. ميراث فرهنگي و ارزشمند اين كشور در گذر تاريخ چند هزار ساله فراهم شده و هنرمنداني كه آنها را شكل دادهاند از جان خود مايه گذاشتهاند تا افتخار آن اكنون نصيب ما باشد. اگر در بخش جهانگردي و جلب توريست سرمايهگزاري و توجه بيشتري انجام شود. از يك سو درآمد فراواني براي كشور خواهد داشت و از سوي ديگر. در زماني كه ديگران حتي برخي از كشورهاي نو آمده عربي برآنند تا با استفاده از خشت و گل در معماري براي خود تاريخ بسازند. شرط انصاف نباشد كه ما در نگهداري و پاسداري از ميراث فرهنگي ايران، كم لطفي و بيمهري كرده و اجازه دهيم تا هر رهگذر بيفرهنگي از دل خاك ايران، گوهري از تاريخ و تمدن اين ديار را به يغما ببرد و دولت نيز براي ايجاد هتل، ساختن سد و عبور جاده، مجوزها صادر كند تا هويت تاريخ و فرهنگي اين سرزمين را در پشت پرده تجدد و تمدن و تعصب مدفون سازد.
نمونه بارز اين بيتوجهي، ساخت سد سيوند و نابودي بخشي از ميراث فرهنگي منطقه پاسارگاد است كه با وجود فريادهاي مكرر ايرانيان فرهنگ دوست، اثري و ثمري نداشته و محور نابودي بخش هاي گران سنگي از تاريخ و تمدن و هويت ديرپاي كشورمان را در پهنه آبگير سد، زمينهسازي كرده است.
5.جوانان اين سرزمين سرمايههاي ارزشمندياند كه به جايگاه آنان توجه چنداني نشده و با داشتن روحيه بالندگي و نشاط از توانمنديهاي آنان بهره كمتري گرفته شده است، به گونهاي كه برخي از آنان علاقهمند به مهاجرت از ايران است. جوانان با بهرهگيري از فنآوري اطلاعات، بيش از ما در دهكده جهاني سير ميكنند و از دانش و فرآيندهاي گوناگون زمان آگاهي دارند. از اين روي، بايد تلاش كرد كه در اين گستره، از جايگاه تماشاچي بيرون آيند و در ميدانهاي فرهنگي، اقتصادي و سياسي، محور قرار گيرند تا پيش از اين شاهد موضوع دردآور و دشواري ساز فرار مغزها نباشيم.
6.دروغ، بارزترين آفت بشري است كه مانع پيشرفت، پويايي و بالندگي ملتها ميشود. در كشوري كه دروغ گناهي برجسته به شمار مي آيد و در كتيبه داريوش از پروردگار خواسته شده تا سرزمين ايران را از دروغ دشمن و خشكسالي حفظ كند، بر آن شويم تا بيش از پيش در گسترش راستي بكوشيم. در اين راستا، شايستهتر آن كه دولتمردان در پردهبرداري و بازگويي برخي ستمهاي اجتماعي نهراسند و بيپرده سخن راست به مردم بگويند.
7.يكي از افتخارات مشترك همه ما از هر دين و آييني، ايراني بودن ماست. اكنون كه مهرورزي نيز در پيام رييس جمهور محترم اين كشور نقش بسته است با همه نارساييها و مشكلات موجود بياييد:
دست به دست هم دهيم به مهر ميهن خوش را كنيم آباد
محوطه دوره پارينه سنگي در تخت جمشيد خشت و گل کشف شد
7 محوطه دوره زيرين پارينه سنگي درحالي، در کوه خواجه سيستان و بلوچستان
کشف شده که اين محوطه باستاني ششمين محوطه داراي اين دوره باستاني
است.
خبرگزاري ميراث فرهنگي _ گروه ميراث فرهنگي _ بررسي باستانشناسي در کوه
خواجه سيستان و بلوچستان، منجر به کشف 7 محوطه دوره زيرين پارينه سنگي
جديد در اين کوه باستاني شد. کوه خواجه در ميان باستانشناسان به تخت جمشيد
خشت و گل شهرت دارد.
«کوروش محمدخاني»، سرپرست هيات باستانشناسي کوه خواجه دراينباره به
CHN گفت: «در بررسيهاي باستانشناختي کوه خواجه سيستان، براي اولين بار 7
محوطه دوره زيرين پارينه سنگي جديد کشف شد.»
وي در ادامه گفت: « پيش از اين از دوره زيرين پارينه سنگي تنها در محوطههاي کاگيا
در کرمانشاه، کشف رود در بستر باستاني کشف رود در خراسان نزديک روستاي
بقبقو، لاديز، درمنطقه لاديز بلوچستان درحدود 65 کيلومتري جنوب زاهدان و در مثلث
زاهدان، خاش و ميرجاوه(نزديک مرز ايران پاکستان). مثلث تبريز_ميانه_مراغه: در
منطقه واقع در مثلث ميانه_تبريز_مراغه و گنج پر:لايه تحتاني تپه جلاليه در دره کلورز
گيلان، شناسايي و کشف شده است.»
به گفته وي با شناسايي اين محوطهها، کوه خواجه ششمين مکان در ايران محسوب
ميشود که داراي آثاري از اين دوره است.
تاکنون قديميترين آثار شناسايي شده در کوه خواجه مربوط به قطعات سفالي از
دوره هخامنشي بوده است. همچنين در اين بررسي، يک غار نيز شناسايي شده
است.
كوه خواجه گدازه بازالتي ذوزنقهاي شكلي است كهدر حدود 20 كيلومتري جنوب
غربي زابل قرار دارد، اين کوه تنها عارضه طبيعي دشت سيستان است كه در هنگام
پرآبي درياچه، جزيره كوچكي را در ميان درياچه هامونشكل ميدهد.
كوه خواجه بزرگترين معماري خشتي بر جاي مانده از دوره "پارتيان" در منطقه
سيستان و يكي از مهمترين آثار دورههاي اشكاني،ساساني- اسلامي است.
كوه خواجه براي نخستين بار در سال 1916 توسط "اورل اشتين"
باستانشناسانگليسي شناسايي و كشف شد .بدنبال آن پروفسور "هرتسفلد" طي
سالهاي 1925-1929 ميلادي به جستجو در آثار كوه خواجه پرداخت. در سال 1961
"گوئليني" باستانشناس و معمار ايتاليايي كاوشهايمحدودي در آثار كوه خواجه انجام
داد. از ديگر کاوشگران محوطه ميتوان از محمود موسوي و سيد منصور سيد سجادي
نام برد. آخرين بررسي در اين محوطه توسط سرور غنيمتي از دانشگاه برکلي انجام
شده است.

